|
دلم گرفته ای خدا
|

بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر تا من به یقین برسم كه تو وجود داری، دروغ نیستی! فریب نیستی
من در میان دریایی ایستاده ام و شن های ریز طلایی ساحل را درون دستانم گرفته ام. ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و
فشرده ام می لغزند و به دریا فرو می ریزند! مشت هایم را سخت تر می فشارم تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.
اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم، شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای انگشتانم فرو می ریزند و من اشكی چند از
دیدگان فرو می ریزم!
آه خدایا، چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم. خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم !؟ آه
خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش نگه داشت!
آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم، یا می پنداریم كه می بینیم! چیزی نیست جز رویایی در خواب ؟؟
اسكندر مقدوني در سي و سه سالگي در گذشت . روزي كه اين جهان را ترك مي كرد خواست يك روز ديگر هم زنده بماند ، فقط يك روز ديگر ، تا بتواند مادرش را ببيند . آن 24 ساعت فاصله اي بود كه بايد طي ميكرد تا به پايتختش برسد . اسكندر از راه هند به يونان بر مي گشت و به مادرش قول داده بود وقتي كه تمام دنيا را به تصرف خود در آورد بازخواهد گشت و تمام دنيا را يكپارچه به او هديه خواهد كرد .
بنابراين اسكندر از پزشكانش خواست تا 24 ساعت مهلت براي او فراهم كنند و مرگش را به تعويق اندازند .
پزشكان پاسخ دادند كه كاري از دستشان بر نمي آيد ، و گفتند كه او بيش از چند دقيقه قادر به ادامه ي زندگي نخواهد بود .
اسكندر گفت : (( من حاضرم نيمي از تمام پادشاهي خود را ، يعني نيمي از دنيا را ، در ازاي فقط 24 ساعت بدهم .))
آنها گفتند : (( اگر همه ي دنيا را هم كه از آن شماست بدهيد ما نميتوانيم كاري براي نجاتتان صورت بدهيم . اكري غير ممكن است . ))
آن لحظه بود كه اسكندر بيهوده بودن تمامي كوششهايش را عميقا درك كرد .
با تمام دارايي اش كه كل دنيا بود نتوانست حتي 24 ساعت را بخرد . سي و سه سال از عمرش را به هدر داده بود براي تصاحب چيزي كه با آن حتي قادر به خريدن 24 ساعت هم نبود .
متوجه شد كه به خاطر اين دنياي واهي بايد با نوميدي و محروميت كامل جهان را ترك كند .
تمام مردان جاه طلب با نااميدي از دنيا مي روند . بيشتر انسانها در نااميدي زندگي مي كنند و در نااميدي از دنيا مي روند . قناعت به سادگي يعني درك اين نكته كه خواسته ها در زندگي غير عقلايي و احمقانه ان
ببخش اگه تو قصه مون
دو رنگ و نامرد نبودم
ببخش که عاشقت بودم
خسته و دل سرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد
خيانتو ياد بگيرم
اگر که گفتم به چشات
بزار واسه تو بميرم
ببخش اگه تو گريه هام
دو رنگي و ريا نبود
اگر که دستام مثه تو
با کسي آشنا نبود
ببخش اگه تو عشقمون
کم نمي زاشتم چيزي رو
ببخش که يادم نمي ره
اون روزاي پاييزي رو
لياقت دستاي تو
بيشتر از اين نبود عزيز
نه نمي خوام گريه کني
براي من اشکي نريز
لياقت چشماي تو
نگاه ِ پاک ِ من نبود
ببين چي ساختي از منه
مغرور ِ عاشق ِ حسود

نمی دانم چرا رسوا شد این دل
غریب و بی کس تنها شد این دل
نمی دانم چرا از ابر گریان
نصیب ما نشد یک قطره باران
نمیدانم چرا با من چنین کرد
دل دیوانه را عاشق ترین کرد
نمی دانم چرا سبزی خزان شد
وجود خنده ای بر ما گران شد
نمی دانم چرا دلها شکسته
زمین و اسمان از هم گسسته
نمی دانم چرا من را فدا کرد؟
نمی دانم چرا من را فدا کرد؟