|
دلم گرفته ای خدا
|

عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت
سردر آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت
بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت
در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت
در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید
چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت
تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد
دفتری شعرومزاری شعله ور خواهم گذاشت
بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد
مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت

دهانت را ميبويند
مبادا كه گفته باشي دوستت ميدارم.
دلت را ميبويند
روزگار غريبي ست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راهبند
تازيانه ميزنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر
فروزان ميدارند.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبيست ، نازنين
آنكه بر در ميكوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك ، قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساطوري خونالود
روزگار غريبي ست ، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي ميكنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبيست ، نازنين
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است .
اگر مايليد پيام عشق را بشنويم بايستي خود نيز اين پيام را ارسال كنيم. (مادر تراز)
هيچ چيز عوض نمي شود، ما عوض ميشويم. ( هنري داويد تورو)
زندگي با عشق هرگز تيره نيست. (لئو بوسكاليا)
در اين جهان نياز به دوست داشتن و ستايش شده بيش از نياز به نان است .(مادر ترازا)
موضوع قابل توجهي درباره خود خواهان: آنان در مورد ديگران حرف نمي زنند. (هارپر)
مردم در يك چيز مشتركند، همه با هم فرق دارند.
اگر ياد بگيريم به مشكلات خود بخنديم، پس هميشه چيزي داريد كه به آن بخنديد. (لين كارون)
ما اشتباه نمي كنيم صرفا مي آموزيم.
بسياري از مردم لايه نقره را در انتظار طلا از دست ميدهند.
بهم رسيدن آغاز است، با هم ماندن پيشرفت و با هم كاركردن كاميابي.
اگر پيوسته گوييد اتفاقات بدي خواهد افتاد، شانس پيشگو شدن را پيدا مي كنيد. ( اسحق سينگو)
I have in my hands two boxes
which God gave me to hold
And all your joys in the gold."
Both my joys and sorrows I stored
The black was as light as before
I wanted to find out why
Which my sorrows had fallen out by.
"I wonder where my sorrows could be."
"My child, they're all here with me."
Why the gold, and the black with the hole?"
The black is for you to let go."
نمی دانم چرا رسوا شد این دل
غریب و بی کس تنها شد این دل
نمی دانم چرا از ابر گریان
نصیب ما نشد یک قطره باران
نمیدانم چرا با من چنین کرد
دل دیوانه را عاشق ترین کرد
نمی دانم چرا سبزی خزان شد
وجود خنده ای بر ما گران شد
نمی دانم چرا دلها شکسته
زمین و اسمان از هم گسسته
نمی دانم چرا من را فدا کرد؟

رنج هست ، مرگ هست ، اندوه جدايي هست ،
اما آرامش نيز هست ، شادي هست ، رقص هست ، خدا هست .
زندگي ، همچون رودي بزرگ ، جاودانه روان است .
زندگي همچون رودي بزرگ كه به دريا مي رود ،
دامان خدا را مي جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام مي خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا ، آواز مي خوانند ،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند .
گل ها باز مي شوند و جلوه مي كنند و مي روند .
نيستي نيست .
هستي هست .
پايان نيست.
راه هست
تولد هر كودك ، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است.