تبليغاتX
دلم گرفته ای خدا
دلم گرفته ای خدا

کنار میدان تجریش شلوغی و ترافیک و آدم های رنگ و وارنگ هیچی برای دختر جذابیت نداشت. خواهر بزرگتر حیران شده و خودش نمی فهمید چرا در خیابان بی خودی قدم می زنند.

جذابیت موضوع زمانی برایم روشن شد که دیدم خواهر بزرگتر دنبال راهکاری است تا صدای بچه را بخواباند، اندکی به صدای بچه دقت می کردی متوجه موضوع می شدی.

خواهر کوچکتر می گفت: مگه بابا 5000 تومان نداده که کادو بخریم ؟
خواهر بزرگتر با بی حوصلگی جواب داد: دیدی که نمی شه باهاش کیف و کفش و این چیزا رو خرید!

موضوع واضح بود، موجودی مالی بچه ها 5 هزار تومان بود و قصه همیشگی . . .

با فاصله دنبال این دو کودک راه افتادم به اولین گل فروشی وارد شدند، گلایل شاخه ای 1500 تومان، رز شاخه ای 3500 تومان، ارکیده شاخه ای 25000 تومان!

خواهر کوچکتر با شادی به مقابل ارکیده ها پرید و گفت: بیا یه دونه از اینا بخریم بریم خونه، خیلی خوشگله!
خواهر بزرگتر با خنده تلخی جواب داد: ببین این پول اگر جلوی پنج تا آئینه بذاریم می شه این گل رو خرید!

خلاصه دردسرتان ندهم بچه ها گرفتار یک خوف و رجا شده بودند که با 5 هزار تومان چند تا دسته گل می توانند بخرند.
خواهر بزرگتر که شاید به 14 سال نمی رسید با عقلانیت جالبی دو شاخه رز برداشت و به گل فروش سفارش پیچیدن آنها را داد.

گل‌فروش نگاهی به قد و بالای بچه ها انداخت و مشغول بسته بندی گل‌ها شد، دست آخر موقع حساب کردن یک کلام گفت: 7000 تومان!
خواهر بزرگتر با تحکم گفت: ما از اینا برنداشتیم، از اونایی که پشت او صندوقه برداشتیم، 5 تومان هم بیشتر پول نداریم!

دیدم شاخای گل فروش از سرش زد بیرون و با تعجب گفت: ببینیم این گل با اون گل چه فرقی داره؟
خواهر کوچکتر با شیرین زبانی گفت: اینا مال کوچیکاست اون گلا ماله بزرگاست!

گل فروش که گویی با یک تریلی تصادف کرده بود، هم چنان که پول را از بچه ها می گرفت مات و مبهوت به آنها نگاه می کرد.
دختر بچه ها شاد و راضی دنبال زندگی شان رفتند تا شبی را با شاد کردن دل مادرشان به صبح برسانند.

اما آیا به واقع ارزشمداری جامعه ما باید تن مردم را مشت و مال بدهد و کسی نیست که در چنین روزها و شب های با ارزشی برای مردم در مقابل سودجویی و زیاده خواهی های بعضی ها مقاومت کند؟

دل به دست آوردن از کودکان این چنینی کار سختی نیست، ای کاش شهرداری و دیگر سازمان های فرهنگی می توانستند به جای حرف زدن و کنفرانس برگزار کردن، به اندازه سیب و پرتغال شب عید برای روز مادر و در آینده روز پدر وقت و بودجه گذاشته و برنامه ریزی می کردند تا حداقل بچه های کوچک بتوانند بی دغدغه شاخه گلی ارزان را به مادران خود بدهند.

شاخه گلی که می توان در این شب ها به مادران منتظری داد که هنوز پس از سال ها در انتظار بازگشت فرزندان خود هستند.
شاخه گلی که می تواند دل مادری تنها را در گوشه ای از این شهر شاد کند.

شاخه گلی که تا دیشب نصف قیمت بود اما . . .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:18  توسط محمود  | 

بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر تا من به یقین برسم كه تو وجود داری، دروغ نیستی! فریب نیستی

  

من در میان دریایی ایستاده ام و شن های ریز طلایی ساحل را درون دستانم گرفته ام. ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و

  

فشرده ام می لغزند و به دریا فرو می ریزند! مشت هایم را سخت تر می فشارم تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.

  

اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم، شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای انگشتانم فرو می ریزند و من اشكی چند از

 

دیدگان فرو می ریزم!

 

آه خدایا، چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم. خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم !؟ آه

 

خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش نگه داشت!

 

آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم، یا می پنداریم كه می بینیم! چیزی نیست جز رویایی در خواب ؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 16:39  توسط محمود  | 

اسكندر مقدوني در سي و سه سالگي در گذشت . روزي كه اين جهان را ترك مي كرد خواست يك روز ديگر هم زنده بماند ، فقط يك روز ديگر ، تا بتواند مادرش را ببيند . آن 24 ساعت فاصله اي بود كه بايد طي ميكرد تا به پايتختش برسد . اسكندر از راه هند به يونان بر مي گشت و به مادرش قول داده بود وقتي كه تمام دنيا را به تصرف خود در آورد بازخواهد گشت و تمام دنيا را يكپارچه به او هديه خواهد كرد .

بنابراين اسكندر از پزشكانش خواست تا 24 ساعت مهلت براي او فراهم كنند و مرگش را به تعويق اندازند .

پزشكان پاسخ دادند كه كاري از دستشان بر نمي آيد ، و گفتند كه او بيش از چند دقيقه قادر به ادامه ي زندگي نخواهد بود .

اسكندر گفت : (( من حاضرم نيمي از تمام پادشاهي خود را ، يعني نيمي از دنيا را ، در ازاي فقط 24 ساعت بدهم .))

آنها گفتند : (( اگر همه ي دنيا را هم كه از آن شماست بدهيد ما نميتوانيم كاري براي نجاتتان صورت بدهيم . اكري غير ممكن است . ))

آن لحظه بود كه اسكندر بيهوده بودن تمامي كوششهايش را عميقا درك كرد .

با تمام دارايي اش كه كل دنيا بود نتوانست حتي 24 ساعت را بخرد . سي و سه سال از عمرش را به هدر داده بود براي تصاحب چيزي كه با آن حتي قادر به خريدن 24 ساعت هم نبود .

متوجه شد كه به خاطر اين دنياي واهي بايد با نوميدي و محروميت كامل جهان را ترك كند .

تمام مردان جاه طلب با نااميدي از دنيا مي روند . بيشتر انسانها در نااميدي زندگي مي كنند و در نااميدي از دنيا مي روند . قناعت به سادگي يعني درك اين نكته كه خواسته ها در زندگي غير عقلايي و احمقانه ان

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 16:38  توسط محمود  | 

 

 

ببخش اگه تو قصه مون

 

دو رنگ و نامرد نبودم

 

ببخش که عاشقت بودم

 

خسته و دل سرد نبودم

 

ببخش که مثل تو نشد

 

خيانتو ياد بگيرم

 

اگر که گفتم به چشات

 

بزار واسه تو بميرم

 

ببخش اگه تو گريه هام

 

دو رنگي و ريا نبود

 

اگر که دستام مثه تو

 

با کسي آشنا نبود

 

ببخش اگه تو عشقمون

 

کم نمي زاشتم چيزي رو

 

ببخش که يادم نمي ره

 

اون روزاي پاييزي رو

 

لياقت دستاي تو

 

بيشتر از اين نبود عزيز

 

نه نمي خوام گريه کني

 

براي من اشکي نريز

 

لياقت چشماي تو

 

نگاه ِ پاک ِ من نبود

 

ببين چي ساختي از منه

 

مغرور ِ عاشق ِ حسود

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 17:47  توسط محمود  | 

نمی دانم چرا رسوا شد این دل

 

غریب و بی کس تنها شد این دل

 

نمی دانم چرا از ابر گریان

 

نصیب ما نشد یک قطره باران

 

نمیدانم چرا با من چنین کرد

 

دل دیوانه را عاشق ترین کرد

 

نمی دانم چرا سبزی خزان شد

 

وجود خنده ای بر ما گران شد

 

نمی دانم چرا دلها شکسته

 

زمین و اسمان از هم گسسته

 

نمی دانم چرا من را فدا کرد؟

 

نمی دانم چرا من را فدا کرد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 1:42  توسط محمود  | 

عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت  

سردر آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت 

بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت 

در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت 

در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید 

چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت 

تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد

دفتری شعرومزاری شعله ور خواهم گذاشت

بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد

 مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 0:29  توسط محمود  | 

دهانت را مي‌بويند

مبادا كه گفته باشي دوستت مي‌دارم.

دلت را مي‌بويند

روزگار غريبي ‌ست، نازنين

و عشق را

كنار تيرك راهبند

تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

در اين بن بست كج و پيچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر

فروزان مي‌دارند.

به انديشيدن خطر مكن.

روزگار غريبي‌ست ، نازنين

آنكه بر در مي‌كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد

آنك ، قصابانند

بر گذرگاه‌ها مستقر

با كنده و ساطوري خونالود

روزگار غريبي ‌ست ، نازنين

و تبسم را بر لب ‌ها جراحي مي‌كنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

كباب قناري

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي‌ست ، نازنين

ابليس پيروز مست

سور عزاي ما را بر سفره نشسته است .

خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 9:4  توسط محمود  | 

اگر مايليد پيام عشق را بشنويم بايستي خود نيز اين پيام را ارسال كنيم. (مادر تراز)

هيچ چيز عوض نمي شود، ما عوض ميشويم. ( هنري داويد تورو)

زندگي با عشق هرگز تيره نيست. (لئو بوسكاليا)

در اين جهان نياز به دوست داشتن و ستايش شده بيش از نياز به نان است .(مادر ترازا)

موضوع قابل توجهي درباره خود خواهان: آنان در مورد ديگران حرف نمي زنند. (هارپر)

مردم در يك چيز مشتركند، همه با هم فرق دارند.

اگر ياد بگيريم به مشكلات خود بخنديم، پس هميشه چيزي داريد كه به آن بخنديد. (لين كارون)

ما اشتباه نمي كنيم صرفا مي آموزيم.

بسياري از مردم لايه نقره را در انتظار طلا از دست ميدهند.

بهم رسيدن آغاز است، با هم ماندن پيشرفت و با هم كاركردن كاميابي.

اگر پيوسته گوييد اتفاقات بدي خواهد افتاد، شانس پيشگو شدن را پيدا مي كنيد. ( اسحق سينگو)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 8:44  توسط محمود  | 

I have in my hands two boxes
which God gave me to hold

He said, "Put all your sorrows in the black,
And all your joys in the gold."
I heeded His words, and in the two boxes
Both my joys and sorrows I stored
But though the gold became heavier each day
The black was as light as before
With curiosity, I opened the black
I wanted to find out why
And I saw, in the base of the box, a hole
Which my sorrows had fallen out by.
I showed the hole to God, and mused aloud,
"I wonder where my sorrows could be."
He smiled a gentle smile at me.
"My child, they're all here with me."
I asked, "God, why give me the boxes,
Why the gold, and the black with the hole?"
"My child, the gold is for you to count your blessings,
The black is for you to let go."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 22:42  توسط محمود  | 

نمی دانم چرا رسوا شد این دل

 

غریب و بی کس تنها شد این دل

 

نمی دانم چرا از ابر گریان

 

نصیب ما نشد یک قطره باران

 

نمیدانم چرا با من چنین کرد

 

دل دیوانه را عاشق ترین کرد

 

نمی دانم چرا سبزی خزان شد

 

وجود خنده ای بر ما گران شد

 

نمی دانم چرا دلها شکسته

 

زمین و اسمان از هم گسسته

 

نمی دانم چرا من را فدا کرد؟

 

                                    نمی دانم چرا من را فدا کرد؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 22:38  توسط محمود  |